تمام آرزويم اين است که خاک کوي تو باشم



خادم الزهرا يعني
تمام آرزويم اين است که خاک کوي تو باشم
خادم الزهرا[33]
يه غريبه...يه بازمونده...يه مجنون ديار جنون...يه زائر حرم عشق...يه
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده

موضوعات وبلاگ

آرشيو وبلاگ
خادم الزهرا يا خادمة الزهرا
طواف عشق
وداع عشق
فرصت عهد
سامرا قطعه اي از بقيع
کربلاي خرابه
دوکوهه...
به بهانه ابوالفضل
به بهانه تولدم
دست مهر
ميلادصبر
پيرعشق
حامي علي [2]
بيت الزهرا
ام العباس
معناي مهر
سرورآل الله
کهکشان اميد
حلال کنيد...
معناي غربت
آغازي دوباره
طفل عطشان
غريب مادر
فرياد خاموش
غربت سراي آل الله
سفر جنون
اشک و خون


لینک دوستان
ازيک روحاني
انتظار
حب الحسين اجنني
نسيمي از بهشت ...
يک قدم تا پشت خاکريز
لب گزه
شهيد سيد محمد شريفي
چفيه
کربلاي جبهه ها يادش بخير...
قافله شهدا
شلمچه
عشقي
پرستوي مهاجر
شکوفه نرگس
ايران اسلام
نگاه منتظر
خداي که به ما لبخند ميزند
خلوت تنهايي
باسيدعلي‏تافتح‏قدس‏ومکه
فاطمه زهرا کوچولو
و خدایی که در این نزدیکیست
انصار الشهدا
کوثر
باهو تاهو
نورالهدي
السلام عليک يا علي بن موسي الرضا
شايد اين جمعه بيايد شايد
پيامبراعظم(صلي الله عليه و آله)
محب الزهرا
نقد مَلَس
سايه تنهايي
مبادا روي لاله ها پا گذاريم
با يادارباب تشنه لب
سلما
فصل سکوت
بازي بزرگان
آهستان
پله پله تا ملاقات خدا
نافذ
صبح انتظار
هيئت يا عباس عشاق المهدي (عج)
حرم
مدافع حريم ولايت
مجنون الحسين
فتح المبين
تاظهور

عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

لوگوی وبلاگ
تمام آرزويم اين است که خاک کوي تو باشم


لوگوي دوستان































وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :14027
بازدید امروز : 14
 RSS 

سلام سيد عزيز و بزرگوارم!


شايد اين اولين باري باشه که براي درددل با شما دست به قلم ميبرم و حرفهاي دام رو به صحنه کاغذ ميارم…الان که اين نامه رو مينويسم فکرکنم يکسالي ميشه که دردامو بهت نگفتم,اونقدر دچار روزمرگي شدم که يادم رفت کسي رو که مونس تنهاييام بود!يادم رفت کسي رو که تو ديار غربت تنها اميدم بود بعد از خدا و ائمه…


يادته سيد؟!يادته اونروزي که دانشگاه قبول شدم فقط دوتا پوستر از اتاقم کندم و باخودم بردم؛يکيش عکس آقا(مقم معظم رهبري) بود و يکيشم عکست,اون عکس معصومت با پيش زمينه بقيع…زائرکوچه هاي مدينه شهيد سيد مجتبي علمدار……


يادته عکست رو چسبونده بودم به در کمدم هروقت نگات ميکردم شارژ ميشدم. توي اون غربت و بي کسي شهر غريب فقط نگاه معصومت آروومم مي کرد،وچقدر خوب اونروزا حضورت رو حس ميکردم…يادته سيد؟!يادته اونروزي که هم اتاقيام صداي ضبطشون رو بلند کرده بودند و خواننده لس آنجلسي داشت عربده مي کشيد؟! يادته هدفون هم فايده اي نداشت مثل حرفها و اعتراضات من؟! يادته اونروز نشستم روي تختم و با بغض نگات کردم وگفتم سيد دلت مياد صداي اين عربده ها جايگزين صداي محزونت باشه تو گوشم؛گفتم رضا ميدي که عشق چشم و ابرو و …جانشين ذکر يازهرا بشه تو دلم؟! يادته هنوز اشکم به گونه هام نرسيده بود که فيوز اتاقمون پريد؛صداي عربده اون خواننده خفه شد…چقدر اون لحظه دلم مي خواست داد بزنم سيد ممنونم…


يادته سيد؟!يادته اونروزايي که تو عشق ديدن کربلا مي سوختم و ديدن ضريح شش گوشه برام مثل يه آرزوي دور دست شده بود؛چقدر ضجه زدم،گريه کردم و اشک ريختم. چقدر شبا تاصبح توي تراس اتاقم تو خوابگاه با اقا درد دل کردم؟ يادته شما رو بعنوان واسطه جلو فرستادم؛ يادته چقدر التماست کردم واسطه ام بشي شايد به حرمت تو يه نيم نگاهي به من روسياه بندازن و راهم بدن حرمشون،مي دونستم اونقدر براشون عزيزي که جواب رد نميشنوي؛ يادته قول داده بودم اگه توفيق يارم شد حتما وقتي براي اولين بار چشمام به گنبد طلايي که افتاد از جانبت سلام بدم؟!...يادته چه خوب واسطه اي بودي؟! از غدير تاشعبان،تعداد روزها و ساعتها از دستم در رفته بود ولي نااميد نشده بودم؛ نيمه شعبان درکمال ناباوري کربلا بودم…اي کاش يادت نياد که من چقدر بدقول بودم و به عهدي که بستم وفا نکردم؛وقتي براي اولين بار چشمام به گنبد آقا افتاد،خودمم يادم رفت چه رسد به شما!!!اصلا کربلا يادم نيومد چه واسطه اي من رو رسونده بود اونجا!حتي نجف،کاظمين،سامرا هم يادم رفته بود؛وقتي پا به مرز ايران گذاشتم يادم اومد سيد من چقدر بزرگوار بود و من چقدر حقير…


يادته اونسال اردوي جنوب؛بدنبال راهي بودم تلافي کنم.اونسال پامو تويه کفش کرده بودم که بايد اسم اتوبوسمون شهيد علمدار بشه..اتوبوس علمدار…چه حالي بردم وفتي عکست رو چسبوندم جلوي اتوبوس و باافتخار ميگفتم من مسئول اتوبوس علمدار هستم..يادته سيد؟!به تعداد انگشتاي دست هم نميرسيد اونايي که حداقل اسمت رو شنيده بودند،کمک خودت بود مطمئنم وگرنه صداي گرفته و زبون ناقص من گوياي توصيفت نبود..از اونسال بود که به خراب شدن اتوبوس علمدار قبل از اروند عادت کرديم؛اتوبوس علمدار هميشه آخرين اتوبوسي بود که به اروند مي رسيد،اونقدر مجال ميداد که من علاوه براين که موقعيت اروند و عمليات والفجر8 رو تشريح مي کنم زمان کافي هم داشته باشم تا از علمدار خطه شمال بگم و سيد سرزمين سبز ايران رو به همه بشناسونم؛بعد از اروند تنها نواري که توي ضبط اتوبوس بود صداي محزونت بود و نواي يازهرات که زمزمه بچه ها بود…يادته براي سال بعد چقدر التماس کردم که اسم اتوبوس رو دوباره بزارن علمدار؛ولي مسئولمون ميگفت اسم اتوبوس بايد از سرداراي شهيد جنگ باشه…چقدر ناراحت بودم؛تاروز آخر که روي ليست اسامي بچه هاي اتوبوس نوشته بودند"اتوبوس شهيد علمدار"؛کم مونده بود بال دربيارم. اونسال هم همه جا حضورت رو حس مي کردم خصوصا شلمچه و صداي دلنشينت همه جا باما بود…سال آخر ديگه اصرار نکردم اينبار مسئولين اصرار داشتند که اسم اتوبوس بشه شهيد علمدار…4سال هراه ما به تمام مناطق سرزدي و صداي محزونت همصداي دل ما زمزمه مي کرد…ادعايي ندارم ولي ديدي سيد؟!بارفتن من از اون دانشگاه اتوبوس علمدار هم ديگه نبود…به گفته بچه ها:امسال اتوبوس علمدار جاش بين اتوبوساي جنوب خالي بود. از شنيدنش ناراحت شدم ولي يادت هميشه همراه تمام بچه هايي که اين سالها مسافر اتوبوس علمدار بودند،هست.ذکر يازهرات هنوز هم زمزمه زيرلب خيلياست…


گفتم ذکر يازهرا؛يادته سيد؟!يادته سيد بعد از کربلا و اون بدقولي چقدر سوختم؛حسابي از رووت شرمنده بودم. دنبال جبران مافات بودم..يادته اونسال سفر مکه و مدينه؛بهترين فرصت براي جبران بود.اولين بار که گنبدخضراء توقاب چشمام جاگرفت،از طرفت سلام دادم.اولين اشکهام پشت ديوار بقيع به نيابتت بود…لحظه لحظه اونجا حضورت رو حاضر ميديدم؛بي خود نيست که بهت ميگن "زائر کوچه هاي مدينه"…کوچه هاي مدينه پر از يادت و ذکريازهراي تو بود…يادته سيد؟!يادته اون صبح جمعه اي که به يکي از ستونهاي حياط مسجدالنبي تکيه داده بودم؛طرف راستم بقيع بود وطرف چپم گنبدسبز رسول؛صداي درددلت با بقيع توي گوشم نجوا مي کرد و دعاي ندبه روي لبم روونه شده بود…اون لحظه توي عرش بودم با روي فرش؟! دعاي ندبه اي که مي خوندم از جانب خودم بود يا تو؟! زمزمه هاي زير لبم صداي خودم بود يا تو؟!...نمي دونم ولي هيچوقت شيريني اوندعا يادم نميره…يادته توي اون يه هفته فقط يه ذکر ميگفتم"الا اي همسفر…شکسته بال و پر…کمي آهسته تر…مرا باخودببر.."


چقدر زود گذشت!!!سيد چه روزايي به کمکم اومدي بدون اينکه خودم بدونم و چه روزايي پاي درددلام نشستي بدون اينکه خودم احساس کنم…!!!


…ولي حالا…حق داري سيد!حق داري از دستم گله مند باشي..حق داري هرچي که بهم بگي…الان توي شهر خودم،رنگ و ريا دورم رو گرفته و يادم رفته اگه حضورت نبود من الان چيزي براي باختن نداشتم…من هيچي نبودم…هيچي نداشتم…حتي اين "وبلاگ خادم الزهرا" هم نبود…


سيد حلالم کن…الان توي شهر خودمم هم غريبم..هواي غربت دوباره اومده سراغم…سيد دوباره نگاهم کن…


الحقير خادم الزهراء


 


 



دلنوشته : خادم الزهرا » ساعت 2:1 عصر روز پنجشنبه 26 ارديبهشت 1387


مي دونم اينبار خيلي دير بروز کردم...چندبار اومدم که بنويسم ولي نشد هر بار يا خطوط مشغول بود يا صفحه پيامها رو باز مي کردم و فقط زل ميزدم بهش...نمي دونستم اينبار از چي واز کجا بگم؟...چندين بار خواستم به بهانه سال نوآوري سبک نوشتنم رو عوض کنم...ديگه بسه سفرنامه نوشتن و از غم گفتن... يه کمي هم سياسي و فرهنگي بگم...مخصوصا که اين اواخر هم هرچي نشريه و ماهنامه و ...از طرف دانشگاه يا طرح هاي تابستاني بدستم ميرسه فقط دارند از مسيحيت صهيونيسم ميگن و هربار يه افقي جديد از طرح ها و توطئه ها رو مطرح مي کنند...حتي امروز کلي مطلب آماده کرده بودم که در اين مورد بنويسم...ولي وقتي وارد پارسي بلاگ شدم و وبلاگهاي دوستان رو ديدم  که همه يه جورايي توو حال و هواي جنوبند...اين دل منم که از قبل عيد تا حالا بدجودي ديوونه مناطق شده بود...نمي دونم چرا ولي تا بخودم بيام ديدم دستم يه نوشتن روون شد و بي مقدمه رفت تا اروند...


**************************************8


 


اروند کنار............21/12/1384


اينبار هم عازم اروند ميشيم...اروند هرساله يه جورايي برام خاطره انگيز بود، اتوبوس علمدار هميشه آخرين اتوبوسي بود که به اروند مي رسيد؛ انگار هرکي مسافر اتوبوس علمدار بود بايد بيشتر انتظار اروند رو مي کشيد؛مسافراي علمدار مهموناي ويژه اروند بودند...براي همين مثل سالهاي قبل توقع دارم يا اتوبوس خراب شه يا راننده مسير رو گم کنه؛ حداقل حسنش اينه که من مجال بيشتري دارم تا از اروند،عمليات والفجر8 و حتي شهداي اروند بگم...ولي اينبار اتوبوس صحيح و سالم و زودتر از همه به اروند ميرسه، اونقدر زود که حتي فرصت نمي کنم عمليات رو درست و حسابي تشريح کنم ...اينبار اينجوري طلبيدن ديگه!!!...


مثل مرغ از قفس رها شده به اروند پناه مي برم...اروند امسال با سالهاي قبل خيلي فرق کرده؛ مجهز تر و شيکتر شده!!!...دلم مي گيره؛ کنار يادمان شهدا قرار ندارم، فقط اروند ميتونه آتيش قلبم رو خاموش کنه...ضربه ي امواج اروند به دستم منو ياد خزر ميندازه؛ گرماي خورشيد بدجوري اذيتم مي کنه؛ يه مشت آب مي گيرم تو دستام، خوب که نگاش مي کنم مي بينم اشتباه کردم اين آب شبيه خزر نيست، اين آب امتدادي از آب فراتِ..امواج اين آب امتدادي از امواج فرات...فرات سرچشمه اروندِ و تشنگي ميراث اهل فرات براي اهالي اروند..اروند براي من آبي نيست،اروند مثل فرات سرخ سرخِ...همه ميگن غروب اروند قشنگه؛ ولي الان که خورشيد درست وسط آسمونه من غروب اروند رو مي بينم...اروند اون وقتي به رنگ غروب نشست که دوباره نصفش مال عراق شد و نصفش مال ايران...نمي دونم چرا؟ولي جهت امواج اروند به سمت ايرانه؛انگار قطره هاي آب باهم مسابقه دارند تا زودتر به خاک ايران برسند و باتمام قدرت خودشون رو روي خاک ايران بندازن....صداي مؤذن اروند آرام بخش بي قراري هاي اروند ميشه...مي دونم بعد از اذان و نماز بايد عازم شيم؛و نمي دونم چرا يه حسي ميگه شايد اين آخرين وداعت با اروند باشه، هرچي حرف داري بريز تو اروند و برو...يه مشت از آب اروند برمي دارم...چقدر پاک و زلالي اروند!!!هيچ وقت فکر نمي کردم اروند اينقدر زلال باشه...چقدر آرووم شدي اروند!!!ديگه نميشه بهت گفت اروند وحشي...تو ديگه رام شدي؛ رام شهدا و بسيجياي ايران...رام گامهاي استوار، رام شجاعت و شهامت و شهادت، رام اجساد تکه شده ...رام طنابهاي محکمي که يکسرش به اين دنيا وصل بود و سر ديگه اش به لايتناهي معبود...


بازتاب تلالؤ خورشيد از آب اروند ديدني شده...پرتوهاي خورشيد توي قطرات آب اروند هيچ شکستي نداره..مستقيم منعکس ميشه به دلهاي اونايي که مثل آيينه پاکه...اروند دلم نمياد بگم ولي براي هميشه خداحافظ...


 



دلنوشته : خادم الزهرا » ساعت 8:24 عصر روز پنجشنبه 15 فروردين 1387


+ ....

امان ازين دل ديوونه…امروز بدجوري زده به سيم آخر…اينروزا خودمم نميدونم دلم چشه و هواي کجا رو داره؛ اينروزا به هرجا نگاه مي کنم چشام تاب نمياره…اون از ديروز که اتوبوساي دانشگاه عازم جنوب شدند و باز هم شهدا بهم فهموندند که چقدر ازشون دور شدم و بهمون اندازه چقدر بي لياقت ؛ديروز وقتي ديدم اتوبوسا دارن ميرن تاب نياوردم، دنبال يه جاي خلوت بودم که عقده نطلبيده شدن اين دوسال رو خالي کنم…کنار يه نيمکت توي محوطه نشستم و زل زدم به آسمون؛چقدر آسمون اينجا شبيه آسمون جنوب بود…وزش باد دلم رو از جا کند و برد طلائيه،شلمچه،و دوکوهه….نمي خوام اينبار از جايي بگم که حتي از درک يه صحنه ش هم عاجزم…اينبار دلم لابلاي ورق هاي آلبومم سرگردون بود…با يه عکس پر مي کشيد تا مدينه و با عکس ديگه هواي سفر به مشهد رو مي کرد…با عکس بقيع ميون ميله ها جا خوش مي کرد و با عکس گنبد خضرا تا روي گنبد اوج مي گرفت…هنوز روي گنبد سبز رسول پراش رو نبسته بود که ديدن گنبد طلاي آقا پرش ميداد تا مشهد؛به بهونه ي آب و دون از گنبد پايين ميومد ولي وقتي نگاه به بال هاي خاکيش ميکرد دلش براي خاک بقيع تنگ مي شد…عجب حکايتي شده اين دل من،مثل يه حلقه دور ميزنه؛از خاک بقيع پر ميزنه تا گنبد خضرا و از اونجا تا گنبد طلا…



يادش بخير اون روزايي که سعي مي کردم ثانيه به ثانيه حضورم رو به ذهنم بسپارم،دلم نمي خواست حتي صحنه اي از بقيع رو از دست بدم…تمام شوقم اين بود که درب بقيع باز بشه و تکيه بدم به ديوارش و فقط خيره بشم به قبور ائمه…تمام اشتياقم اين بود درب مسجد النبي باز بشه و نسيم بهشت رو از فاصله منبر و محراب تمنا کنم...تمام اميدم اين بود شبا به يکي از ستون هاي داخل حياط مسجد تکيه بدم و تو تاريکي شب دنبال يه تلالو از بقيع چشم به سياهي بدوزم...تمام دلخوشيم اين بود که يه جايي بشينم که يه چشمم به گنبد سبز نبوي باشه و چشم ديگه ام به تل خاک بقيع...چقدر سريع دقايق از حرکت ايستاده گذشت و چقدر زود زمان سپري شد...


يادش بخير اون روزي که با بچه ها از باب الرضا وارد  شديم ،سياهي شب و سپيدي برف زير نور چراغاي صحن جامع چقدر ديدني شده بود...هر روز از نماز صبح تا طلوع آفتاب وقت بود با آقا درد دل کني؛ طلوع خورشيد از پس گنبد طلايي دلم رو آتيش ميزد،هربار که با طلوع خورشيد آسمون آبي از پس گنبد سبز هويدا مي شد يه نيم نگاهي به بقيع مي کردم،کبوترا براي ائمه بقيع گنبدي درست مي کردند از جنس پر و کبوتر...


صف هاي نماز ظهر وعصر حرم دلم رو کباب مي کرد؛نزديک به اذان ظهر زائرا رو از بقيع بيرون مي کنند،وفتي صفوف نماز داخل صحن و حياط مسجدالنبي تشکيل مي شد بقيع خلوت ترين مکان مدينه مي شد...


غروباي مشهد يه حال غريبي داره دلم رو هوايي مي کرد؛موقع غروب سرخي آسمون تازه ميشه همرنگ دل زائراي بقيع،انگار زمين و آسمون ميشن يه گوله آتيش مثل دل زائرايي که وقت وداع  چاره اي جز اشک ندارند و همونم بايد از چشم شرطه ها مخفي کنند...روزايي که مسافر مشهد بودم دلم زائر مدينه بود...


وداع با آقا امام رضا برام هميشه سخت بود و اينبار سخت تر از هميشه ؛ اينبار عقده يه دل سير گريه رو از مدينه با خودم به ايران اورده بودم، فکر مي کردم اينبار برخلاف دفعات قبل با يه دل پر از عقده ميام و با دلي سبک شده و آرووم بر مي گردم ولي اينبار سنگين تر از هميشه برگشتم...


هنوز عقده يه دل سير گريه روي دلم سنگيني مي کنه...


گفتني ها رو سال قبل گفتم...براي همين نوشته هاي قبلي رو توي صفحه گذاشتم


 


 


 


 



دلنوشته : خادم الزهرا » ساعت 11:30 عصر روز پنجشنبه 16 اسفند 1386


"بسم رب الحسين"


عرش غلغله اي برپاست...دقايقي بيشتر به وعده نمانده...ملائک خود را براي بزمي خوش آماده مي کنند..مهماني عزيز...عزيزترين گل بوستان احمد...دردانه ترينِِ دردانه خدا..قدسيان دروهمي موهوم به نظاره نشسته اند، اين حس را تاکنون چندين بار تجربه کرده اند، ذهن زمانه را بکمک مي طلبند...


50 سال پيش...آنروزي که قرار بود محمود الهي را تاعرش همراهي کنند تا بهشت را به نور مصفاي مصطفي آذين بندند، روح روحاني احمد پابست زمين نبود ولي دل دردانه محمد هنوز تاب مصيبت نداشت، پيکر پيامبر به وديعه در زمين ماند و روحش مهمان عرش اعلي شد، عرش غرق سرور حضور حضرت بود و زمين سوگوار ازدست دادن سيد المرسلين...


پگاهي نپاييد غنچه نشکفته علي و زهرا اولين ميهمان جدش در بهشت گرديد، محسن به زميني پانگذاشت که قدر رسول و ولي و دردانه خدا را نمي دانند، محسن نيامده با دنيايي وداع کرد که غصب ولايت ستايش مي شد و دفاع از ولايت نکوهش؛عرش را غنچه اي نشکفته معطر ساخت بود و زمين را سندي جاويدان شرمنده...


...ايام الحزن زمانه را به پايان بود، ملائک مقيم بيت الزهرا بودند که به اذن الهي ريحانه را تاعرش همراهي کنند تا بهشت را به عطر خالص ياس معطر سازند؛ روح خسته زهرا خواهان ماندن نبود ولي دل علي هنوز تاب تنهايي نداشت؛پيکر نيلي پاره تن پيامبر در زمين ماند و روحش مهمان عرش اعلي شد؛ عرش لبريز زمزمه سبز زهرا شد و زمين بيت الاحزان هميشگي ماتم فاطمه...


...از اول رمضان فرشته ها روز شماري مي کنند،وعده الهي محقق مي شود،بي کسي علي در روي زمين رو به پايان است؛ رمضان که به نيمه رسيد هلهله ملائک را هياهوي مبهمي احاطه مي کند؛ سحرکاه 19 رمضان بالهاي خوني فرشتگان نويد تحقق وعده الهي مي داد،محراب سرخ کوفه بالهايي شد براي پروار پرستوي خسته زهرا...کاروان ملائک براي بدرقه علي تاعرش اعلي صف کشيده اند تا بهشت را به هواي حضور حيدر احاطه کنند؛ روح عرفاني علي را علاقه اي به زمين نبود ولي دل حسنين هنوز تاب يتيمي نداشت، فرق شکافته علي مظلومانه در زمين ماند و روحش مهمان عرش اعلي شد؛ عرش مالامال از مکنت مرتضي بود و زمين ماتم سراي ابدي مظلوميت مولي الموحدين...


حضور بهشتيان را سروري بايد،دهه سکوت روبه پايان است و اجر صبر حسن نزديک؛قطرات زلال آب سرچشمه اي شد براي پرواز حسن به جوار قرب الهي،تشت پراز خون نويدگر دوباره اي به تحقق وعده الهي شد...قدسيان براي مهماني حسن در عرش اعلي به انتظار ايستاده اند تا بهشت را به حُسن حَسن سرشارسازند؛ روح ملکوتي مجتبي را ميلي به ماندن نيست واي دل حسين هموز تاب بي کسي نداشت؛ جگر پاره پاره حسن امانت در زمين ماند و روحش مهمان عرش اعلي شد؛ عرش سراسر مست سور حسن شد و زمين غمکده اي دائم براي غربت غريب مدينه...


...واکنون نيم قرني از جدايي دوپاره از يک واحد مي گذرد،حضور بهشتيان را سيدي ديگر از اهل کسا آرزوست،آخرين پنج تن امروز مهمان چهارتن ديگر خواهد بود...درعرش و فرش غلغله اي برپاست؛ زمينيان سوگوارندو آسمانيان شادان...امروز خزان زمين گشت و بهار بهشت، زمين در خزاني سرخ شاهد خم شدن و به خاک افتادن سروي رعناست و بهشت شاهد روييدن لاله اي زيبا؛در گلستان بهشت 72 گل شکوفا شده و دربيابان بلا 72 درخت تناور خشکيده...از آسمان تا زمين پلي ست از حضور فرشتگان؛ تمامي ملائک و قدسيان براي همراهي حسين تاعرش اعلي پيشقدم شده اند تا بهشت را به زمزم حضور حسين سيراب سارند؛ روح عاشق اباعبدالله را قصدي براي ماندن در زمين نبود ولي دل زينبين هنوز تاب بلا  نداشت؛پيکر پاره پاره پسر فاطمه پايدار در زمين ماند و روحش مهمان عرش اعلي شد...عرش غلغله اي برپاست؛ عرش همنواي فرش غرق در اشک و آه بود؛ ملائک رغبتي به بازگشت به عرش ندارند،تمامي عرش اينبار مهمان زمين اند،روح پنج تن اينبار در زمين ماند؛هنوز تمامي وجود احمد و فاطمه و علي و حسن و حسين در زمين باقي ست...کاش اذن بود تا روح زينبين را هم ببرند،ببرند تاعرش...تا اريکه سرخ حسين تا قصر سبز حسن...قدسيان را توان دل بريدن ازين کاروان نيست..اينبار بهشتيان همراه کاروان مي مانند؛همراه مي شوند تا کوفه..تا شام...تا مدينه...



دلنوشته : خادم الزهرا » ساعت 6:25 عصر روز سه‏شنبه 25 دي 1386


هوالمقلب القلوب


بهار هم دوباره اومده..سال 85 تمام شد..سالي که بااربعين شروع شده بود وبا شهادت امام رضا خاتمه پيدا کرد...سالي که روزاش مزين به پيامبر بود....به گفته مقام معظم رهبري سالي که خوشي ها و پيروزي ها و پيشرفتها بيشتر از بدي و شکست بود...


امسال هم به تدبير ايشون سال وحدت ملي وانسجام اسلامي نامگذاري شده...تقارن بهار ملي با بهار اسلامي تنها دليل برا اين نامگذاري نبوده؛ ولي اگه يه لحظه هم که شده اگه فکر کنيم ميبينيم اين تقارن بي حساب نيست...اين جشن ملي در کنار سرور اسلامي ميتونه سرآغازي براي ايجاد وحدت واتحاد بيشتر بشه...سال 86 با ربيع شروع شد...آغاز سال نو با هجرت پيامبر از مکه به مدينه پيوند خورده...تحويل سال جديد تو نيمه هاي شبي که وصي پيامبر خودشو براي مرگ مهيا کرده شروع شده...اولين ساعات امسال با ليلة المبيت همزمان شده تا يادآور باشه که براي ترويج دين بايد مهيا بود وجان برکف....اولين شب 86 با سرآغاز تغير تقويم اسلامي رقم خورد تا ثابت کنه تغير ملي وديني مقارن هم اند....اولين روز بهار با نخستين روز ربيع همراه بود تا اثباتي باشه براي همرايي دين و وطن....لحظات تحويل سال با نيمه شب ليلة المبيت استدلالي بود بر تقويت روح ملي وغيرت ديني....وهمزماني جشن باستاني و جشن ربيع پيوندي بود برگذشته ملي و اسلامي...



سالي که آغاز شده با بهار اسلام همراه شده،با ليلة المبيت مقارن شده و با هفته وحدت همزمان...اينبار ماييم که بايد فاصله ها رو کم کنيم واختلافات رو جزئي...اينبار ماييم که بايد براي دفاع از اسلام عزم ملي وايرانيمون رو ثابت کنيم..اينبار ماييم که بايد براي تبليغ دين هجرت کنيم؛واينبار هجرت از خودخواهي به دين خواهي،هجرت از خفقان درون به جهان بيرون...اينبار ماييم که برهان خلف ملي گرايي قويتر از دينگرايي و تفرقه مذهبي پايدارتر از تفرقه قومي خواهدبود رو به تناقض مي رسانيم تا ثابت کنيم اراده ملي قويتر از اختلافات عقيدتي،عزم ديني مستحکم تر از غيرت وطني و خروش ديني وملي پايدارتر از خاموشي خدعه و تخريب خواهد بود...و اين بار ماييم که مهياييم تا فدا بشيم و زمينه تبليغ دين فراهم بشه...اينبار ماييم که خدعه سران قبيله کفر وشرک رو نقش بر آب خواهيم کرد...اينبار ماييم ..............يکسال فرصت داريم براي اثبات...از همين امروز شروع کنيم..................يا علي  


اين روزا سالروز عمليات فتح المبين...مي گم که يادم باشه کجا بودم...همين!!!


...ازدوکوهه به مقصد فکه خارج ميشيم..يه شب اقامت تو دوکوهه يه طرف کل اردو هم يه طرف ديگه...طبق برنامه قرار بريم فکه ولي انگار شهداي فکه امروز مارو نمي طلبند...برنامه عوض ميشه تصميم گرفته ميشه بريم کرخه؛منطقه عملياتي فتح المبين. دمادم اذان ظهر مي رسيم؛ نماز رو تو يه محوطه باز مي خونيم...نسيمي که از بيابوناي اين اطراف مي وزه يه بوي خاصي رو باخودش مياره...نسيم اينجا بوي عشق ميده...بوي سجاده هاي پر ازياس...بوي نرگس...بوي محمدي...بوي عود...بوي خون...نسيم اينجا پيام عاشقي رو با خودش مياره...پيام فناشدن...پيام مستي و سرمستي...پيام هستي...پيام ايثار...پيام شهادت...


به صداي نسيم که گوش بدي به سِرّ اينجا پي ميبري...نجواي عاشقانه شهداي اينجا رو از صداي نسيم ميشه شنيد...هوهوي نسيم اينجا تداوم هاي هاي شبانه شهداست؛ نسيم که به آرومي از کنار گوشت رد ميشه زمزمه اي رو تکرار مي کنه...حسين حسين...به روبروت که خيره بشي هيچي نمي بيني الا بيابون کوير تلي از شن و خاک...ولي خوب که نگاه کني يه چيزايي مي بيني ؛دقت کن...هموني که شهدا ديدند و عاشقانه رفتند...يه مکعب سنگي با پرده هاي مشکي...يه گنبد سبز ...يه ديوار با ميله هاي آهني...يه گنبد طلايي..دوتا گنبد روبروي هم...يه قبر بي نشون...وشايد هم يه سوار علم به دوش...يه سوار با مشک پراز آب...يه سوار بر ذوالجناح و حامل ذوالفقار...سواري که هر بار شهيدي به زمين مي افتاد با شنيدن نواي «يامهدي» به بالينش مي رفت و لبيک مي گفت...خوب دقت کن!!!...اين دشت اين بيابون ...بوي ياس رو ميده...بوي اقاقي...بوي نرگس...بوي محمدي...


دل کندن از اينجا سخته ولي نسيم تورو باخودش مي بره...بايد رفت و مثل نسيم پيام آور بود...بايد بوي اينجا رو همه جا پراکنده کنيم...بايد رفت...بايد...


    «يامهدي»



دلنوشته : خادم الزهرا » ساعت 11:42 عصر روز جمعه 3 فروردين 1386


....السلام عليک يارسول الله(ص)...السلام عليک با حسن مجتبي(ع)...السلام عليک يا علي بن موسي الرضا(ع)....


نمي دونم چرا دوباره نوشتم...اصلا نمي دونم چي مي خوام بنويسم؟!...اول تصميم داشتم از مدينه بگم..از مسجد النبي و بقيع...از غربت پيامبر و ميوه دلش...دلم اينروزا خيلي گرفته...اون از نرفتن به جنوب...دلم اينروزا خيلي بيتابي مي کرد...اولش دلمو فرستادم کربلا آرووم نگرفت...گفتم حتماهوايي مدينه شده...حتي ياد مسجد النبي هم آروومش نکرده...کنار ميله هاي بقيع هم قرار نگرفت...دلم بي اختيار زائر مشهد شد...گنبد طلايي مشهد تنها قرارگاهش شده ...نمي دونم چرا ما ايرانيا هرجا هم که بريم باز مشهد الرضا يه چيزه ديگه ست...امام رضا(ع) اول و آخر تمام عشقاست...خواستم از مشهد بگم ولي ديدم زيره به کرمون بردنه...بين اين همه امام رضايي از آقا گفتن کاره من نيست...از طرفي نگفتن از بقيع صبر ايوب مي خواد...که من ندارم...


دلم امشب اصلا ياري نمي کنه...دلش نمياد بگه..نمي خواد که بگه...همه اينروزا تو حال و هواي عيدند..همه خوشحالند که سال 85 داره تمام ميشه...شادند که سال دوباره داره نو ميشه...ولي من يه بغضي ته گلوم آزارم ميده..سال 85 هم تمام شد..سال پيامبر اعظم(ص)...سالي که ميشد لحظه به لحظه ش به ياد آقا رسول الله باشيم...تمام شد...مثل همه سالهاي قبل...ودريغ از من ومايي که هنوز درک نکرديم سال رحمة للعالمين ميتونست برامون سال پر از رحمتي باشه يا شايدم بوده و درکش نکرديم...سال 85 تمام شد و هنوز هم اماج اهانات به پيامبرمون ادامه داره...سال 85 تمام شده و هنوز وجهه پيامبر براي جوامع بيگانه شفاف نشده..سال پيامبر تمام شده و هنوز مسلمين محرومترين قشر جوامع غربي اند...سال پيامبر تمام شده و هنوز اعراب به قوم وحشي معروفند... سال پيامبر تمام شده و هنوز هم مسجد الاقصي زنداني قوم يهوده...سال پيامبر تمام شده و هنوز کودک فلسطين در حال انتفاضه ست..سال پيامبر تمام شده و هنوز بين اعراب جنگ ادامه داره...سال پيامبر تمام شده و هنوزپيکرعراق طعمه کرکسان استعماره...سال پيامبر تمام شده و هنوز کودک شيعه محروم از همه چيزه حتي زندگي...سال پيامبر تمام شده و ايران هنوز از حق مسلمش محروومه... سال پيامبر تمام شده و هنوز اولاد پيامبر تو غربتند...سال پيامبر تمام شده وما هنوز منتظر ظهور آل يس هستيم...سال پيامبر تمام شده و...


نمي دونم چرا اينا رو نوشتم قرار بود از مدينه بگم...حالا که دلم رضا نمي ده نمي گم...ولي نمي تونم اينم نگم که مدينه کجا و مشهد الرضا کجا؟....اصلا دلم نمي خواد مقايسه کنم ولي اوني که اين شبا اذيتم ميکنه تفاوتهاييه بين مدينه و مشهد...نمي دونم از ورودم به مدينه بگم يا وداعم...از کدوم حضورم توي مشهد بگم......يادش بخير..اونروزايي که مدينه بودم ..غربتشون آتيشم ميزد


...وقتي وارد مدينه ميشي توقع داري مثل مشهد از دور چشمت به يه گنبد بيافته...از هرجاي مشهد که نگاه کني گنبدطلايي آقا معلومه...ولي تو مدينه تا نزديک مسجد نشي گنبد هويدا نيست...بقيع که گنبد نداره!!!...تو مشهد هر کي بدونه زائر آقايي يه جور ديگه نگات ميکنن...ولي تو مدينه يه جوري نگات ميکنن...تو بقيع يه جوره ديگه!!!...فرق هست بين اين نگاهها..تو مشهد به ديده احترامه..تو مسجد النبي با شک و ترديده و تو بقيع با ديده اهانت و نفرت...تو مشهد وقتي از باب وارد ميشي وقتي چشمه اشکت ميجوشه همه با حسرت نگاه مي کنن...ولي تو مدينه همه يا متعجبن يا متنفر...تو مشهد الرضا خادما مهربونن،بدونن زائري و از راه دور اومدي با التماس دعا بدرقه ات ميکنن..ولي تو مسجدالنبي شرطه ها دنبال بهونه ان که سرت داد بکشن،وقتي بفهمن از ايران اومدي با استهزاء روونه ات ميکنن...بقيع که نه خادم داره نه شرطه!!!...تو مشهدالرضا وقتي يکي ببينه داري آماده ميشي نماز زيارت بخوني با نگاهش دعا رو تمنا ميکنه..ولي تو مسجدالنبي اگه يکي ببينه ميخواي نماز بخوني با نگاهش حرام وشرک  رو با ملامت تکرار ميکنه...تو بقيع اگه يکي ببينه ميخواي رو همون سنگفرش هاي کنار بقيع نماز بخوني با نگاه سرزنش نوازشت ميکنه؛حتي بعضيا با کتک وناسزا مهمونت ميکنن...تو مشهدالرضا وقتي که خورشيد غروب ميکنه و صحن روشن ميشه تازه ميفهمي چه عظمتي داره صحن وسرا...تومدينه باغروب خورشيد چراغاي صحن آرووم آرووم خاموش ميشه ...بقيع که صحن و سرا نداره!!!...تو مشهد خيليا بعد نماز مغرب و عشا ميمونن که با آقا درددل کنن...ولي تو مسجدالنبي بعد نماز عشا همه برا رفتن عجله دارن...بقيع که نماز مغرب وعشا نداره!!!...تو مشهد ساعت که از 10شب ميگذره تازه خيليا ميآن که تا ساعتها بعد از نيمه شب پيش آقا باشن..تو مسجد النبي ساعت 10 همه زوار رو بيرون ميکنن..بقيع که اون موقع شب زائري نداره!!!...تو مشهدالرضا نيمه شب حرم شلوغه و همه چراغها روشنه...تومسجدالنبي نيمه شب فقط شرطه ها تو حرمند و چراغها تک وتوک روشن اند...بقيع نه زائر داره نه شرطه نه چراغ!!!...


...خدا!دلم داره مي ترکه از بس که ديد و سکوت کرد...از بس که برا غربت رسول الله و سلاله ش غصه خورد...از بس که ويروونه بين الحرمين بود و ديوونه شد..بين الحرمين کربلا..بين الحرمين مدينه...يه بين الحرمين پر از نور؛يه بين الحرمين پر از ظلمت...يه بين الحرمين پر از آيه؛يه بين الحرمين پر از سايه...يه بين الحرمين به وسعت عشق؛يه بين الحرمين به پهناي مظلوميت...يه بين الحرمين پراز صفا؛يه بين الحرمين پر از اعداء...يه بين الحرمين...نه!!!دوتا بين الحرمين... 



دلنوشته : خادم الزهرا » ساعت 10:50 عصر روز شنبه 26 اسفند 1385